|
ناخداي عشق
عمومی .اخبار.ورزش .آموزش .زنگ تفریح .موسیقی
|
خوش امدی عزیزیک شاخه گل یاس سفید تقدیم شما
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 21:3 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
عاشقانه در وصف مادر
![]() عطر همه گل ها
یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک های توست ای شقایق دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. مادر، تو از همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری، در سالروز یاد تو، عطر همه گل های شکفته را نثار وجودت می کنم.
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:48 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
روز زن اسطوره مهربانی مبارک [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:29 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
لطافت باران را بخاطربسپارزیرش بمانی بوسه بارانت می کند [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:28 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
دفتر روزگار خیلی سریع ورق میخورد کاش قدر همدیگر را میدانستیم [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:27 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:28 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانهام را بردارد. نگاهی به برگهها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبهای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و واضحتر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمیخواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود. برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر میکردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابلتحملتر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقهام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقهای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازهکاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم. در روز دوم هر دوی ما برخورد راحتتری داشتیم. به سینه من تکیه داد. میتوانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکردهام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروکهای ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کردهام. در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقهام نگفتم. هر چه روزها جلوتر میرفتند، بغل کردن او برایم راحتتر میشد. این تمرین روزانه قویترم کرده بود! یک روز داشت انتخاب میکرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباسهایم گشاد شدهاند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که میتوانستم اینقدر راحتتر بلندش کنم. یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصههاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم. همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون میترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان. اما وزن سبکتر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی میتوانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. میترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پلهها بالا رفتم. معشوقهام که منشیام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانیام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمیخواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خستهکننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا میفهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقهام احساس میکرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پلهها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گلفروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت میکنم و از اتاق بیروم میآورمت. شب که به خانه رسیدم، با گلها دستهایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماهها بود که با سرطان میجنگید و من اینقدر مشغول معشوقهام بودم که این را نفهمیده بودم. او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و میخواست من را از واکنشهای منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم. جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، داراییها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم میآورد اما خودشان خوشبختی نمیآورند. سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمیآید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:8 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
بسیاری از خانم ها سردرد و دردهای تکرارشونده ای را در طول هر ماه تجربه می کنند . آن ها اگر بدانند که با استراحت و رژیم غذایی مناسب از شدت این دردها کاسته می شود قطعا شیوه های مناسبی را برای این منظور به کار می گیرند. در این مطلب مواد غذایی مناسب را به خانم ها پیشنهاد می دهیم که در کاهش درد موثر است. سندروم درد قبل از قاعدگی: * پنیر- نتایج بررسی ها نشان می دهد، زنانی که به این سندروم مبتلا هستند نسبت به دیگران با میزان پایین کلسیم روبه رواند. بنابراین اگر به درد مستعد هستید مصرف پنیر و فرآورده های لبنی را افزایش دهید.زنان زیر ۵۰ سال به هزار میلی گرم و بالای ۵۰ سال به هزارو ۲۰۰ میلی گرم کلسیم نیاز دارند. زنان زیر ۵۰ سال باید روزی ۳ وعده و زنان بالای ۵۰ سال روزی ۴ وعده رژیم غذایی غنی از پنیر و ماست داشته باشند. اگر هم نمی توانید این وعده ها را در برنامه غذایی خود بگنجانید، از پزشک خود در خصوص مصرف مکمل های کلسیم سوال کنید. * آناناس: این میوه ۳ خاصیت دارد. اول این که منبع غنی منگنز است، نتایج بررسی ها نشان می دهد زنانی که میزان مصرفی منگنز آنان پایین است دچار تغییر در خلق وخو قبل از قاعدگی و درد می شوند. دوم این که، آناناس نسبت به میوه ها و سبزیجات دیگر غنی از آب است و مانند مرکبات، هندوانه، خیار و فلفل دلمه ای با دفع کردن مایعات اضافه، نفخ دردهای ماهانه را از بین می برد. ۷ تا ۱۰ روز قبل از رسیدن تاریخ ماهانه، روزی یک پیمانه آناناس مصرف کنید. * بادام: این نوع مغز منبع عالی منیزیم و ماده معدنی دیگر است که این نوع سندروم را تسکین می دهد. منگنز علاوه بر تسکین سردرد، خلق و خوی فرد را بهبود می دهد و یک تا ۲ هفته قبل از زمان قاعدگی تجمع آب در بدن را کاهش می دهد. بنابراین روزی ۲۸ گرم بادام(حدود ۲۲ عدد)، تخم گل آفتاب گردان، سبزی با برگ های سبز و لوبیای سبز مصرف کنید. سردردهای میگرنی؛ * تخم کتان آسیاب شده: سرشار از امگا ۳ است و با کاهش دادن التهاب مدت و شدت سردردها را کاهش می دهد. می توان روزی یک قاشق غذاخوری دانه کتان آسیاب شده را به ماست و غذا افزود. * اسفناج: میزان بالای منیزیم و ریبوفلاوین نوعی ویتامین B در کاهش سردرد موثر است. کافی است هفته ای حداقل ۳ وعده اسفناج یا گوشت بدون چربی گاو، غلات سبوس دار و قارچ به برنامه غذایی خود اضافه کنید
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:9 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
چهار برادر چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدم های موفقی شدند0 چند سال بعد، بعد از میهمانی شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از آنها در شهر دیگری زندگی می کرد ، صحبت می کردند0 اولی گفت : من خانه بزرگی برای مادرم ساختم0 دومی گفت : من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم0 سومی گفت : من ماشین مرسدس با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره0 چهارمی گفت : همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگر هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشماش خوب نمی بینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه0 این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته0 من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم0 مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه0 برادران دیگر تحت تاثیر سخنان برادر چارم قرار گرفتند0 پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: 0 میلتون( اولی ) عزیز، خانه ای که برایم ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خانه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم0 مایک ( دومی ) عزیز، تو برای من یک سینمای گرانقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو دارد0 ولی من همه دوستانمو از دست داده ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از آن استفاده نمی کنم، ولی از این کارت ممنون هستم0 ماروین ( سومی ) عزیز، من خیلی پیرم که به سفر بروم0 پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم0 خیلی تند میره اما فکرت خوب بود ممنون هستم0 . .حدس بزن براي چهارمي چي گفته!!! . . . . . . . . . .حدس زدي؟ . . . . . . . . ملوین ( چهارمی ) عزیز ترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت و با هدیه ات منو خوشحال کردی . . . . . . جوجه ی خیلی خوشمزه ای بود ! و من هیچ وقت مزه آن را فراموش نخواهم کرد ! ممنونم
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 23:57 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 1:23 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
راز گلاب و برگ درخت به
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 2:6 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی. ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی. ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. نکته: [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 11:3 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 1:36 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
از بین بردن لکه روغن
کمی پودر بچه روی فرش بریزید ، پودر بچه روغن را جذب میکند بعد از نیم ساعت آن را با جاروبرقی پاک کنید.
برای از بین بردن لکه هایی نظیر رژ مایع ، مواد آرایشی ، غذاهای رقیق مانند سوپ و آش نیاز به یک قطعه مخمل دارید. آن را نم دار کنید و روی لکه بمالید.
یک تکه گچ برداشته و روی لکه بمالید سپس لباس را بشوئید.
کمی اسپری مو روی لکه اسپری کنید لکه فورا ناپدید می شود. [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 18:39 ] [ یوسف احمدی ]
[ ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||